تبليغاتX
نوشته های مرد آینده
خاطره ، ترانه ، شعر و داستان
 

آتش گرفتم از این زندگی

می خواهم از پنجره بیرون بپرم

تا شاید آتشم خاموش شود

      ......

کفش های پاره پاره

بندهای نا بسته

نا امید کننده برای یک فقیر است

     ......

من کودکی هستم آرام

اما درونم پر از های و هوی است

 

+ تاريخ جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 21:35 نويسنده ارشیا . خ |
 

خاطرات من مثل یک گل رز است

هر کس که آن را ببوید

یاد لحظات خوب زندگی می افتد

+ تاريخ پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 0:34 نويسنده ارشیا . خ |
 

پدرم ۱۰ روز به من مهلت داده که یه شعر بگم . خب چی بگم؟ کا آسونی نیست. باید فکر کنم. یک ساعت . دو ساعت. ولی به نتیجه نمیرسم. یه کاغذ میارم و خط خطی اش می کنم تا به فکرم کمک کند. این کار جیمی نوترون بود. خب من که جیمی نوترون نیستم؟ من خودم هستم.

+ تاريخ دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 21:9 نويسنده ارشیا . خ |

 

یک روز خواستم با دوستم بازی کنم همان موقع که زنگ در را زدم به خودم گفتم حوصله داری ها! بعد از دوستم عذر خواهی کردم و ـمدم خانه که بخوابم چون همه خوابیده بودند. تا دراز کشیدم یک حس خیلی بدی به من دست داد و سریع  پاشدم . اعصابم خرد شده بود. مادرم را بیدار کردم.مادرم گفت برو رد کارت. دیگر خیلی غمگین شدم و رفتم گوشه اتاق و گریه کردم تا خوابم برد... وقتی پا شدم دیدم تولدم است.

و همه ی این های که گفتم در یک خواب خیلی بد بد بد اتفاق افتاده بود.

+ تاريخ جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 21:32 نويسنده ارشیا . خ |
 

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود. روزی خرس چاق از  کنار درختی می گذشت. کندوی عسلی را دید و صاف به طرف آن رفت و سرش را در کندوی عسل برد. همن طور که داشت عسل می خورد خوابش برد و سرش در کندو ماند. از خواب بیدار شد و دید دماغش در حال سوختن است و زنبورها دسته جمعی یک جا جمع شده اند و تند تند او را نیش می زنند. خرس چاق که خیلی دردش آمده بود نعره ای کشید و تا آمد شرش را از کند بیرون کند دید ای وای سرش گیر کرده است حالا از آن طرف هم زنبور ها تند تند نیشش می زنند و دوباره نعره ای کشید و یک زنبور گوشش را نیش زد . خرس تازه فهمیده بود که هر چه نعره می کشد زنبور ها بدتر می کنند و آن قدر چیزی نگفت تا سرش بوم صدا کرد.

نتیجه های اخلاقی:

۱- هیچ وقت نخواهید که خرس باشید

۲ـچاق نشوید تا جایی گیر بیفتید

۳ـوقتی عسل یا چیزی عسلی دیدید هول نکنید

۴ـ اگر روزی زنبور عسل شدید هیچ وقت نیش نزنید چون می میرید

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 20:31 نويسنده ارشیا . خ |
 

جمعه برایم تنفر آور است. چون به اندازه ی سه روز مشق دارم. در خانه هم حوصله ام سر می رود. خلاصه اوضاع خیلی خراب است. هر پنجشنبه که یادم می آید فردایش جمعه است٬ خیلی کسل می شوم و آرزو می کنم فردایش شنبه باشد. می دانم جمعه تعطیل است اما کسل کننده است. جمعه ها برای بزرگ ترها همه اش خورد و خواب است ولی برای کوچک ترها کار است. بچه ها چه گناهی دارند که باید جمعه ها به اندازه سه روز مشق داشته باشند؟ ای معلم ها تا حالا فکر کرده اید که آیا این بچه ها نباید یک روز استراحت کنند؟ بچه ها چه گناهی  کرده اند این همه مشق بنویسند و رونویسی کنند؟

         

+ تاريخ جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 18:42 نويسنده ارشیا . خ |
 

کلمه ای باید بگویم که به شعرم بخورد

اما چه کلمه ای؟ و چه شعری؟

خودت بنویس پدر

من نمی توانم

گیج شده ام

حرف هایم را بنویس

خوب است آیا؟

می خواهم حرفی درباره خودم بگوییم

درباره کودکی ام

یعنی حالا بزرگ شده ام

کاش می شد دوباره به شکم مادرم برگردم

آن جا امن تر بود

آن جا نه دزدی بود نه خانه ای که دزدی شود

نه اعدامی بود نه دردی بود نه گرسنگی بود و نه بی پولی

اما اینجا رییس جمهوری هست که دستور می دهد

راستی انسان ها که رییس جمهور می شوند فکر می کنند که همه چیز شده اند

دستورهای درست می دهند

دستورهای غلط می دهند

فکر می کنند از آدم های دیگر قوی تر هستند

اینجا رییس جمهوری هست که آزادی را نمی فهمد

اینجا رییس جمهوری هست که نمی داند در مملکت چه می گذرد

همه مردم انگار در یک قوطی کبریت زندانی شده اند

این یک جور اعتراض است

اگر من رییس جمهور بشوم نمیگذارم مردم در قوطی زندانی باشند

اگر رییس جمهور بشوم با مردم حرف میزنم

و به خبرنگاران همه اش نمی گویم: الان نه! الان نه! مصاحبه نداریم!

 

 پی نوشت

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 20:52 نويسنده ارشیا . خ |
 

یه ماه دیگه میرم کلاس

نه چکمه دارم نه لباس

آی آدما چیکار کنم؟

خر روی خر سوار کنم؟

هوار کنم هوار کنم

پول بابام تموم شده

خرج خوراک و نون شده

همه ی چیزا گرون شده

هوار کنم هوار کنم

شما بگین چیکار کنم؟

+ تاريخ دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 22:48 نويسنده ارشیا . خ |
 

تولدم مبارک

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 23:8 نويسنده ارشیا . خ |

 کاش

 جای آن درخت ها بودم

اگر

قطعم

نمی کردند!

ماسوله...تابستان ۸۷

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 14:38 نويسنده ارشیا . خ |
 

برق رفت

برق رفت

برق دوباره رفت

من حوصله ندارم

می خواهم کار خودم را بکنم

فقط همین

می خواهم یک قدم بردارم

می خواهم چیزی بسازم

یک پیچ گوشتی به من بدهید

و کمی آهن

شاید موتور برقی بسازم تا تمام دنیا را روشن کند

تا ... اداره برق بسوزد

+ تاريخ پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 12:12 نويسنده ارشیا . خ |
 

هر کسی که به دنیا می آید یا خوشبخت است یا بد بخت

من آدم خوشبختی هستم

چون امضای شما مثل امضای من نیست

چون توانستم غول پرنس ۲ را بالاخره بکشم.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 23:55 نويسنده ارشیا . خ |
 

 

 مهربانم من به شما افتخار می کنم

دعا می کنم خدا صد سال شما را برای من نگه دارد

روزت مبارک

+ تاريخ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 22:55 نويسنده ارشیا . خ |
 

ماه را ببین...

چقدر قشنگ است.

و آن ستاره ها که دانه دانه در آسمان چیده می شوند.

صبح که می شود٬

فرشته ها می آیند ستاره ها را می چینند٬

تا آسمان  آبی بماند.

+ تاريخ شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 21:19 نويسنده ارشیا . خ |
 

به تو تبریک می گویم

روز توست

خوشحالم

برای آن که روز روز توست

مادرم

تو فرشته ای هستی در آسمان خانه که مهربانی می بخشی

مادرم

تو بوی گل می دهی

گل محمدی

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 21:6 نويسنده ارشیا . خ |
 

 

من یک سکه بودم در جیب یک مرد. خوشبخت بودم. دوست داشتم. ولی یک روز خیلی بد، آن مرد که در جیبش بودم مرا فروخت به یک ماست و یک مرد دیگر مرا در صندق پول انداخت. در آن صندوق دوست های زیادی پیدا کردم. صندوق تاریک بود و دلم گرفته بود. به پول کاغذی ها گفتم : قلاب می گیرید فرار کنم؟ پول کاغذی ها گفتند حتما. و همین کار را کردند. ولی از شانس بدم گوشه مغازه افتادم و دیگر هیچ کسی مرا پیدا نکرد.

یه خبر جدید...کلیک کنید


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:27 نويسنده ارشیا . خ |
 

شعر هایم را در آب می اندازم

ماهی ها می آیند می خوانند

و من باز هم شعر می گویم برای ماهی ها

+ تاريخ شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 22:45 نويسنده ارشیا . خ |
 

همین امروز واکسنم را زدم... واکسن آنفولانزا.

و آنقدری که فکر می کردم درد نداشت.

دردش درد مورچه ای که از یک بلندی پایین می افتد هم نبود.

حتی به اندازه یک پس گردنی هم درد نداشت.

وقتی سوزن در بازویم فرو رفت احساس کردم بیست ساله شدم.

دردش  درد بزرگسالی بود.

-------------------------------------------------------------------------

ترانه...

اونی که اومد بره وقتی که که که مث مَ مَ من مث او او اون مث تو تو تو با من می خواد بره که مث م م من مث او او او اون مث تو تو تو تو تو همیشه تو میای.

وقتی دیدمممم نیستییییییییی رفتم تا اونی که  اونی که اومد بره اون موقع  دیدم بیرون دیدم نیستی رفتم تا بمی رم.

وقتی می خواستم بمیرم فکر کردم تا تو رفتی به خاطر من رفت----------ی.

( با آهنگی که خودم ساخته ام باید خوانده شود )

+ تاريخ پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 22:12 نويسنده ارشیا . خ |
 

وقتی به زندگی رنگ سیاه قاطی شود

اتفاق بدی می افتد

رنگ سیاه بد ترین رنگ زندگی است

رنگ غمگینی مردم

من رنگ طوسی دوست دارم

طوسی یعنی جدی

قرمز یعنی واقعیت

طوسی و قرمزیعنی  رنگ واقعیت جدی

یعنی رنگ زندگی

۲۱/۱۰/۸۶

+ تاريخ جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 17:51 نويسنده ارشیا . خ |
 

وقتی تارم را در دست می گیرم احساس شگفت انگیزی دارم

انگار سوار اسب سفید بالداری هستم که مرا به آسمان می برد

وقتی که مضرابم را در دست می گیرم

اتگار شلاقی در دست دارم و سیم های تار را می لرزاند

۱۹/۱۰/۸۶

+ تاريخ پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 1:56 نويسنده ارشیا . خ |

كدهای جاوا وبلاگ




كدهای جاوا وبلاگ




دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

كد بارش قلب


Bahar-20

كد پرواز پرندگان