من یک سکه بودم در جیب یک مرد. خوشبخت بودم. دوست داشتم. ولی یک روز خیلی بد، آن مرد که در جیبش بودم مرا فروخت به یک ماست و یک مرد دیگر مرا در صندق پول انداخت. در آن صندوق دوست های زیادی پیدا کردم. صندوق تاریک بود و دلم گرفته بود. به پول کاغذی ها گفتم : قلاب می گیرید فرار کنم؟ پول کاغذی ها گفتند حتما. و همین کار را کردند. ولی از شانس بدم گوشه مغازه افتادم و دیگر هیچ کسی مرا پیدا نکرد.